LIFE & نخودی

زندگی تکرار تکرار است و من تکرار تکرارم!

+ انتظار الکی!

WRITER : نخودی ; TIME ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱۱
SUBJECT: برای تو


+ تفلدت مبارک عجقمممممممممممممم!

سلام...

یه up  خیلی مخصوص برای تو...

امروز ٢٢ ساله شدی...هورا

عرفانم تولدت مبارک...قلب

خوشبخت باش عرفان...این یه دستوره..

چشمک

WRITER : نخودی ; TIME ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٦
SUBJECT: برای تو


+ می بینی تو رو خدا!

آدم تو کار این مردم خلاق ایران می مونه!آخه شما ببینین با جستجوی چه کلماتی به اینجا رسیدن:

باسن مامان

باسن خالم

مامانمو عمه

smsرو کم کنی با حال

چگونه مخ دختر 16 ساله را بزنیم؟

 اولین کسی که آنفولانزای aگرفت

شماره بدی اسمو فامیل و آدرس و بهت می ده

smsدادن بدون افتادن شماره

البته چیزایی هم بود که آدم عرق شرم به چهره اش می نشست!

اما بعضیاشونم جالب بود!:

کمرشو

touch pro2 بخرم یا نه

سالگرد دوستیمون مبارک

به به...به به!

خب دیگه فعلا همین!

WRITER : نخودی ; TIME ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۳


+ چه قدر خوبه نه؟

چه حس خوبی به آدم دست میده وقتی می فهمه اگه حتی ٣ماه هم  upنکنی بازم کسانی هستن که تقریبا هر روز بیان و بهت سر بزنن!

چه قدر خوبه که بدونی با اینکه تعداد کامنت هات به ١٠تا نمیرسه اما بازدیدکننده هایی از آمریکا .کویت.نروژ.ونزوئلا.کانادا.ایتالیا.چین و... داری!

 

WRITER : نخودی ; TIME ٥:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۳


+ i miss all you!

سلام...مدت زیادی نبودم اینجا...و اتفاقات زیادی افتاده....در مورد عرفان درمورد خورم و خیلی چیزای دیگه...میام می گم...اما الان نمی تونم...خیلی کار دارممممممممممممم....

دلم واسه همتون بسسی تنگولیده....

لاو یو آل!:-*

WRITER : نخودی ; TIME ٥:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۳


+ تولدم مبارک

تفلد تفلد تفلدم مبارک...بیا شمعارو فوت کن که صد سال زنده باشــــــــــــــــــــم!

بله بله درست خوندین امروز تولد منه...

وقت زیادی ندارم....باید برم...راستی کلی هدیه خوشملم گرفتم...انتظار ندارین که بگم چی گرفتم مثل همین بی جنبه ها!

ولی فقط بابای گرام رو می گم چون خیلی ذوق مرگم از هدیه اش...

دیدیدیدین!یه گوشیه htc touch pro2

اینم عکسش...

{img_a}ا

لبته یه چیزه دیگه م داد...قربوووونش برم...

خوب دیگه من برم...

WRITER : نخودی ; TIME ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢


+ کنسرت...

امروز شونزدهمین روز جداییمونه!باورم نمیشه که تونستی اینقد راحت از من بگذری! ولی دیگه اصم مهم نیست!سعی کردم که فراموشت کنم...دیگه زیاد بهت فکر نمی کنم...هیچ آدمی بی عیب نیست و من با به یاد آوردن محدود عیبایی که داشتی سعی دارم که فراموشت کنم و تا حدودی موفق بودم...شاید تو هم همین شیوه رو در پیش گرفتی!!!!!

بی خیال...راستی این چن وقت که نیومدم نت چه کردین؟پریشب اینجا کنسرت محسن یگانه بووووووووود!منم رفتم با دوستام...ساناز،ملیکا،عاطفه،سحرو مهلا...با من 6 تا میشدیم!خیلی خوش گذچت...جاتون خالــــــــــــی!دیروز هم امتحان قلم چی دادم...نمی خواین بهم تبریک بگین!رتبه این دفعم 2000تا پایین اومده بود...1000شدم بین 20000نفر...شما نمیدونید به طور کلی چن تا تو کنکور ریاضی سالانه شرکت می کنن؟...البته هنوز به هدفم نرسیدم...ولی دارم تلاش می کم برسم!یعنی یه رتبه زیر 200!البته این هدف فعلیمه!بعدش توقعمو میبرم بالاتر!فقط اون بالایی هوامو داشته باشه!همه چی حله!

من برم!بابای...

WRITER : نخودی ; TIME ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٩


+ 725گرم چرندیات!

با دست پس می زنم و با پا پیش می کشم!خسته ات کرده ام؟می خواهم بروم اما پاهایم برای رفتم سست و بی اراده اند. اتفاق هایی می افتد بس شگفت انگیز....نمی توانم برم...شکل حرکت به خود می گیرم!مانند فیلمی شده ام که در حالیکه یک قدم به جلو گذاشته ام فقط شکل رفتن دارم و بی حرکت به همان حالت متوقفم...تو ایستاده ای ،نگاه می کنی...بی آنکه فیلمت متوقف شده باشد و بی آنکه حرکت کنی،دور می شوی!...تو ایستاده ای و حرکت می کنی و من نظاره گرم...تو ایستاده ای ولی از من دور می شوی!...فیلم من هنوز به همان حالت یک قدم به جلو متوقف شده است...ئور می شوی...گیج می شوم...دوتر می شوی...به شکل نقطه در می آیی...و همچنان نگاهم می کن...با خود می گویم:من که متوقف شده ام!تو که حرکت نمی کردی...

پس که بود که رفت؟من یا تو؟

WRITER : نخودی ; TIME ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٩


+ نمایشگاه!

امروز هشتمین روز جداییه...سعی می کنم زیاد بهش فکر نکنم...البته فقط سعی می کنم! بی خیال...نیومدم اینجا که بگم دلم واسش تنگ شده... نمی دونم بهتون گفته بودم که من تو استان 8 می زییَم؟خب اینکه اکشال نداره...حالا می گم!

 اینجا یه نمایشگاه کتاب باز شده که خیلی باحاله...من که بهم این چن وقت حسابی خوش گذشته!نه اینکه به اعتماد به نفسم حسابی کمک کرده!حالا عجله نکنید می گم....خب عرضم به حضورتوم که بنده و دخی خاله تصمیمیدیم که سه شنبه بریم نمایشگاه...بعد یه پسره اومده بود به من می گفت:تو نمی شکنی؟(آخه من 47 کیلوام با قد 170)من دیگه نمی دونم به این جماعت چه طور توضیح بدم نانسی هم 47 کیلواِ ولی قدش 178!بعد یکیشون اومد تو کلاه مانتوم شمارشو گذاشت!دخی خالم عصبانی شد!شمارهه رو در آورد و به پسره گفت:بی شعوووووووووووووور!منم که خندم گرفته بود و اصن نمی تونستم بحرفم!از ابتکار عمل پسره خوشم اومده بووووود!بعد داشتم کتابارو نیگا می کردم که یه پسره اومده یه کتاب آشپزی گذاشته جلوم میگه:بخور چاق شییییییییییییی!اِ اِ اِ...بچه پررو!اصن خودت بخور چاق شی!بعد از اون من خیلی دقیق رفته بودم تو عوالم کتاب که یه نفر یه کارت ویزیت گذاشت تو تیررس نگاه من و عوالم منو بهم زد...منم درنگی ننموده و کاغذشو پرت کردم اونور و دوباره رفتم تو عوالمم!پسره هم که کلی بهش برخورده بود کارتشو با عصبانیت برداشتو رفــــــــــــــت!اون لحظه به این فکر کردم آیا کار من زشت بود؟ بعد یه پسره دیگه اومده بود می گفت:خانوم ببخشید دور کمرتون چنده؟اون لحظه واقهن واقهنی از خودم نامید شدم که یهنی من اینقد لاغرم؟بعد رفتیم با یه پسر که استاد دانشگاه بود و دخی خالم باهاش می چتید و از این پولــــــدارای درست و حسابی هم بود سلام و احوالپرسی کردیم و رسم ادب به جای آوردیم شاید خر شه و بیاد دخی خاله مارو بگیره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!دی:

بهدشم رفتیم خونه... 5 شنبه مدرسه مارو برد نمایشگاه کتاب...اونجا هم کلی خندیدیم و از جلوی این پسره که استاد دانشگاه بود و مسئول نمایشگاه 1000 بار رد شدم بدون اینکه بهش سلام کنم اما دفه آخری گفتم زشته یه سلام خشک و خالی که خرجی نداره برم نثارش کنم!بهدم رفتیم مدرسه!عصرش کلی نق نق کردم که بابا جون اونجا همه عابر بانک ها خراب بودن و من نتونستم کتاب بخرم!(آره جون خودم!)و حالا عصری باید بیای من برم کتاب بخرم...اونم گفت:بزنگ به دخی خالت بگو بیاد همرات با هم برین!و اینجوری شد که با دخی خاله برای بار سوم راهی نمایشگاه شدیم(خدایی از من بیکارتر دیدین؟)ملیکا و ساناز و مهلا هم اومدن و ما 5 تایی رفتیم که جستجو کنیم غرفه هارو!جلوی یکی از غرفه ها که فروشندش یه پسر خوشمل بود من و ساناز وایساده بودیم که پسره بهمون گفت:شما اینجایی هستین؟

من:آره واسه چی؟

پسره:آخه قیافتون به اینجایی ها نمی خوره!

من:اگه اینجایی نباشیم بهمون تخفیف می دین؟

پسره:دی:...منظورم اینه که شما خیلی خوشگل تر از اینجایی ها هستین!

 من و ساناز:دی:

 حالا من که حسابی ذوق مرگ شده بودم و ساناز هم!

از اونجا رفتیم و اینجا بود که فهمیدم مردم فرق یه دختر مطلقه مثل منو(خب از عرفان جدا شدم دیگه)با یه دختر شوهر دار تشخیص می دن!آخه شما که نمی دونین پسرا چقد لطف نثار ما کردن!به به...به به... اما وقتی با عرفان بودم یه کدوم از این خبرا نبود...بعد واسه دخی خاله من یهsmsداد این استاد جوون پولدارکه دوست منو کجا بردی؟چرا بین ما جدایی میندازی؟(منظورش از دوست من،من بودم دیگه!)

من:جاااااااان!چقد زود پسر خاله شده! ماهم که از بیکاری مونده بودیم چیکار کنیم رفتیم پیش جناب استاد جوون پولدار!چون سرش خیلی شلوغ بود...ما منتظر وایسادیم که کارش تموم شه!3 تا پسره هم کنار من وایساده بودن و راجع به من اظهار نظر می کردن!منم که البته نمی خواستم گوش بدم اما خب دیگه....یکیشون می گفت:خوشگله ها!

 اون یکی:جذابم هست خیلی!

اونوری:دور کمرشو نیگا کن!

 اولیه:شیطونم هست!

 در همین هنگام دومیه اومد طرف من و بهم گفت:خانوم میتونم شمارمو بهتون بدم؟

 اما من که یه نیگاه چپم نکردم بهش!به هرحال غروری گفتن!دختری گفتن! جناب استاد جوون پولدار ما هم همین موقع اومد طرف ما و کلی خندندمون! ولی جالب اینجاست که تو نمایشگاه مثل تبلیغ گراد شده بود...همون که سال قبل میذاشتش!ما راه می رفتیم و پسرا از هر طرف می افتادن دنبالمون...منم ذوق مرگ شده اصن نمی خواستم برگردم خونه آخه بهم خیلی خوش می گذشت و منو حسابی تحویل می گرفتن!تازه باعث شده بود کلی اعتماد به نفسم بالا بره!البته یه جا رفتیم جلو یه غرفه!پسره تا منو دید سریع به دوستاش گفت:اِ...دلنوازان!منظورش این بود که من شبیه یلدامسبز....من هم اینقدر عصبانی شدم که می خواستم جفت پا برم تو صورتش!آخه چشای من به این قشنگی!مژهچشای یلدا به این کوچولویی!من کجا شبیه اونم!]آیکون خودشیفتگی مفرط[ خب چیکار کنم تقصیر این پسراست که اینقد منو تحویل گرفتن! منم که جنبشو ندارم اینجوری میشه!تازه هر پسری از کنارم رد میشد با یه حسرتی می گفت:وای که تو چقدر خوشگلی!من که نیشم تا بنا گوش وا میشد!]ایکون خودشیفتگی دیگه بسه![

همین دیگه...به من خیلی خوچ گذشت! فهلن!نیشخند

WRITER : نخودی ; TIME ٩:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱


+ آقاجون نمی گم...مگه روزه؟

چهارمین آپ هم باشد که شما در کفش بمانید...آخر هرچه با خودمان ٢.٢ تا ۵ تا می کنیم می بینیم باقیه حرفهای دلمان بهتر است همینجا بپوسند...و دیگر هیچ...

راستی:از همه اندوهگیک تر کسی است که از همه بیشتر می خندد!"پل سارتر"

بای بای

WRITER : نخودی ; TIME ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٥
SUBJECT:


+ شاید یه یادگاری...

رفیق ساده من

شریک غم دوری

همین که می سازی با منه تنها

خیلی صبوری

برو،برو،برو عشقم

 اینه سرنوشتم

تقدیره منو تو هم اینجوری نوشتن

 برو،برو،برو جونم

 سایبون خونم

من خیلی کمم واسه اینکه با تو بمونم

 راضی شدیم به جدایی یه روز هردو

 غمهاش مال من شادیاش واسه تو

این ترانرو می خونمو میبارم

کاشکی بفهمی الان چه حالی دارم

* این شعرو یه بار خودت واسم فرستادی و حالا من دوباره به خودت می فرستمش...باشد یادگاری از روزهای خوشمون!

WRITER : نخودی ; TIME ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٥


+ شایر یه شعر...شایر یه حرف...

خدا مارو برای هم نمی خواست

فقط می خواست همو فهمیده باشیم

 بدونیم نیمه ما مال ما نیست

فقط می خواست نیممونو دیده باشیم

تموم لحظه های این تب تلخ

خدا از حسرت ما با خبر بود

خودش مارو برای هم نمی خواست

 خودت دیدی دعامون بی اثر بود

 چه سخته مال هم باشیم و بی هم

 مبینم می ریو میبینی میرم

تو وقتی هستی اما دوری از من

 نه میشه زنده باشم نه بمیرم

نمی گم دلخوراز تقدیرم اما

تو می دونی چقدر دلگیره این عشق

 فقط چون دیر باید می رسیدیم

داره رو دست ما می میره این عشق

WRITER : نخودی ; TIME ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٥


+ یه پست طولانی و یه قصه که تموم شد!

از کجا شروع کنم؟چی بگم؟گفتم باز میام!اما زمونی میام که یه اتفاق مهم بیوفته!مثلا کنکور قبول شم!اما هوز من 1سال و هشت ماهه دیگه من کنکور دارم!گفتم اگه با عرفان!(جناب عَین) بهم زدم میام!...حالا اومدم...به همین دلیل!یکشنبه هفته پیش عرفان ازم پرسید که چه خبر از دختر خالت و دوس پسرش؟با هم خوبن؟

گفتم:آره.ولی دخی خام می خواد همه چیو بهم بزنه دم به دِیقه!

 گفت:واسه چی؟

 م-خب آخه پسرای این دوره زمونه اخلاق ندارن!

 ع-جدی...یعنی منم ندارم؟ م-نه...ولی ما که صبر ایوب داریم!

اونروز تموم شد...4 روز گذشت و smsنداد!مونده بودم چِش شده! گفتم:حتما رفته شیراز زیر سرش بلند شده و از ما بهترون پیدا کرده که تحویل نمی گیره!اعصابم خیلی بهم ریخته بود!تصمیم گرفتم همه چیو تموم کنم...کلی با خودم کلنجار رفتم تا راضی شدم بهش بگم که دیگه نمی خوام باهاش باشم!

 به smsبا این متن بهش فرستادم:مدتیه دارم فکر می کنم که این دوستی واسه من چه سودی داره؟شاید به نظرت مسخره بیاد که چی شده بعد از این همه مدت به این فکر افتادم!اما خوب که فکر می کنم میبینم این دوتی تنها سودش واسه من یه تجربه بود!یه تجربه بچگانه!این رابطه تو این یه سال فقط باعث ناراحتی من شد!که سرانجامش اصولا به عصبانیت من ختم می شد!شاید من خیلی متوقع بودم!نیازی به توجیح نیست!علاوه بر این رو درسم هم یه مقدار تاثیر گذاشت!واسه همین می خوام تمومش کنم!ببخشید!

ع-من نمی خوام واست طومار بنویسم!ولی می خوام بدونم واسه اینکه بهت 3 روز!smsندادم می خوای بهم بزنی یا خودت می خوای بری؟یا پای کس دیگه در میونه؟

 م-رفتار تو بعد از اینکه رفتی شیراز فرق کرد!با امشب می شد 4 شبانه رووز که تو بی خیال من بودی!96 ساعت که وقت نکردی 5 دقیقشو به من اختصاص بدی؟

ع-یعنی تو نمی دونی واسه چی من 96 ساعت بهت smsندادم!smsهای خودتو بخون!آدمی که به یه نفر وابسته می شه این حرفارو بهش می زنه؟

من توقع ندار م بهم بگی دوسم داری ولی اینکه بگی منو تحمل می کنیو این چیزا بعدش بهت smsنمی دم تا بفهمی حرف خوبی نزدی!

م-حرفای اونشب من شوخی بود!خودتم اینومی دونی!

ع-تو نمی دونی توی بعضی چیزا نباید شوخی کرد!می خوای منم باهات یه شوخی کنم که دیگه حتی حاظر نشی اسممو بیاری!

م-من علم غیب نداشتم که تو شوخیای منو جدی می گیری!

 ع-علم غیب نمی خواست!ولی هرجور راحتی گلم،من فقط نمی خوام به خاطر سوء تفاهم فکرای الکی بکنی!

م-عرفان تورو خدا عذابم نده!می خوام برم!

ع-آخه من کی عذابت دادم؟

 م-همین که ناخواسته داری کشش میدی باعث می شه نتونم تصمیممو عملی کنم! ع-نه دیگه نشد!بگو من کی عذابت دادم؟

م-گفتم که توقعاتم بالا رفته بود و انتظارات بی جایی داشتم ازت!توقع داشتم دم به دِیقه بهم smsبدی!الانم می خوام خودمو تنبیه کنم که دیگه از کسی انتظار بی جایی نداشته باشم!تورو هم عذاب دادم!ببخشید.حلالم کن!هیچ وقت نمی خواستم عصبانی شم سرت!اما ناخواسته شد دیگه!ببخش

 ع-ببین من در هیچ صورتی دوست نداشتم از دستت بدم!ولی یه حرفایی زدی که گیج شدم!من اصلا دوست ندارم رابطمون توی درست تاثیر بذاره!واسه همین الان نمی دونم برم بهتره یا بمونم!

م-الان بحث انتخاب نیست!باید بری...می فهمی؟

ع_یعنی ایینقدر از من بدت اومده!باشه.فقط من اندازه هدیه ای که واسمآوردی باید! بهت یه هدیه بدم!حالا به خودت بدم یا به دختر خالت بدم یا به ساناز.نمی دونم ولی اینکارو می کنم تا بدستت برسه!

م-ازت بدم نیومده!اما از این رابطه ترسیدم!ترسیدم که به قول خودت عاشقت شم!دیگه خر بیار باقالی بار کن!در مورد کادوی تولدتم،ندادم که عوض بگیرم.دلم خواست!که واست هدیه گرفتم!اگه بخوای عوض بیاری،بهم بر می خوره.پس حرفشو هم نزن!

 ع-منم نمی خوام عوض بیارم!دلم می خواد از من یه کادو داشته باشی.واسه همین هروقت اومدم کرمان یا به خودت یا به یکی دیگه میدم!خواهشن دلگیر نشو!

م-حالا که دیگه بین ما رابطه ای وجود نداره!پس نباید چیزی بیاری! ع-من به خودت نمی دم!میدم به یکی دیگه!بیاره واست!یادت میاد که یه بار بهت گفتم به خاطر یه کارت کادو پیش من داری؟حالا می خوام همونو بهت بدم!

م-نه دیگه.الان وقتش نیست!میتونی کادوی منو بندازی سطل آشغال تا دیگه چیزی از من پیشت نباشه!تا حس نکنی دِینی رو گردنت مونده فقط به عنوان آخرین سوال:منو بخشیدی؟آخه من تو این مدت خیلی باهات بد حرف زدم!

ع-آره گلم،آخه مگه می شه آدم یکی یدونشو نبخشه!یعنی من ازت هیچ وقت اونجوری ناراحت نشدم!فقط بعضی مواقع دلخورم می کردی!پس اصلا بحث بخشش نیست! ولی نخودی من هدیتو بهت می رسونم پس از الان می گم که بعدش دلخور نشی!

 م-همین الانش کم چشام سرخ شدن،حالا دیگه تو می خوای کادوتو آینه دقم کنی؟ ع-من لیاقت اینکه چشاتو به خاطر من سرخ کنی ندارم!فقط از درست می ترسم!کادو هم می گیرم!دیگه فوقش یکی دو ماه دیگه من فراموش می کنی!

 م-ok..خدا نگهدار

 ع-برگ از درخت خسته میشه!پاییز همش بهونس!بای بای گلم.

تموم شد.به همین راحتی!باورم نمی شه عرفان که دیگه قرار نیست تو زندگیم باشی!ما که قرار بود تا آخرش باهم باشیم به همین زودی دگه باهم بودنمون تموم شد!و بازم مثل همیشه تقصیر من بود که به خاصر عجول بازیم!به خاطر غرورم!از همونی که بیشتر می ترسیدم سرم اومد! همیشه می گن عدد 13 نحسه!راست می گن!این سیزدهمین ماه باهم بودنمون بود که توش رابطه ما تموم شد! امروز به یاد 13 ماه باهم بودنمون،خاطره هامون،خوشی های زود گذرمون روزای خوشمون گریه می کردم!مثل دیشب!انگار اشکام دیگه اختیارشون دست من نیست!آخرشم آبرومو بردن!13 ماه از مامان بابام پنهون کردم که با توام!اما امروز مامان با دیدن حال زار دیشب و امروز من پا پی من شد که چرا گریه می کنم!بهش گفتم ماجرامونو!اما انتظار نداشتم با24 سال تفاوت سنی درکم کنه!باورت می شه!13 ماه خودمو حرص دادم که مامانو بابام نفهمن!اما دیگه به انتها رسیده بودم!نیاز به کسی داشتم که بهش بگم چه قدر تلخ تموم شد!نه دعوام کرد نه سرزنشم!فقط بهم گفت که اینجوری بهتر شد!اگه از همون اول بهم گفته بودی نمیذاشتم به ابنجا برسه که اینقدر عذاب بکشی!

آخ عرفان!تموم شد...انگاری ایندفعه اشکام می خوان آبرومو جلوی عموم ببرن!

* اینارو نوشتم واسه خودم...تا خاطره های این روزو یه جا داشته باشم...ببخشید اگه سرتونو درد آوردم!

WRITER : نخودی ; TIME ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٥


+ خسته شدم خب...

دیگه حوصله وبلاگ بازیو ندارم...بالاخره از این وبلاگمم خسته شدم...اصلا حالو حوصله نوشتنم نمیاد...شما هم نه اینکه همش هوارتا هوارتا نظر می ذارین واس همین استهدادم باز تو نطفه کور شد...مثِ قبل دیگه نمی خوام زیادی پاپی این وبلاگه بشم...نه ایکه اصن آپ نکنم...چرا آپ می کنم اما نه تا اون حد...شاید ماهی یه بار...هروقت که یه اتفاق خارق العاده افتاد...مثلا زبونم لال من از جناب عَین جدا شدم...کنکور دادم و رتبه ام خوب شد...یا اصن هر چیزی که منو خیلی خوشال یا خیلی ناراحت کنه...حالا هم از تمامیه خوانندگان خاموش و روشن خدافصی می کنم...

راستی قبل از خدافصی بگم که چشم حسودمون کوررررررر منو جناب عَین با هم خوبیم...درسامونو می خونیم(اون درسای دانشگاهشو می خونه من درسای دبیرستانمو!)...از همین الانه هم که سال سوم می باشم تصمیم گرفتم واس کنکور خیـــــــــــــلی بخونم...راستی شاید یه تصمیم بزرگ دیگه هم بگیرم مبنا بر اینکه برم از ریاضی به تجربی...چون هرچی فک می کنم میبینم ما که تلاشمونو می کنیم چرا نریم پزشکی...به هر حال پزشـــــــــکی خیلی باکلاس تر از مهندسیه دیکه...هی به آدم بگن خانوم دکتر،خانوم دکتر!بهتر از خانوم مهندسه دیگه...راستش یکی دیگه از دلایل کم شدن آپام هم شاید همین باشه که نمی خوام به دست خودم بهونه بدم که دم به دیِقه تو نت ول بچرخمو درس نخونم!!!!!به هرحال دکتری گفتن،مهندسی گفتن!بچه ها همتون واسم دعا کنید که بتونم دُرُس تصمیم بگیرم...درسامو بخونمو...در ارتباط با تجربی رفتنم هم بهم بگین کار درستی می کنم یا نه؟؟؟؟

و دیگه اینکه نوشته قبلیم خودم نوشتم...لُفَن بهم بگین نظرتون چیه؟همشم از استهداد هنریم تعریف کنین تو نظرتون و بگین خیلی قشنگ نوشتم...اونایی که بگن خیلی مزخرف بود اصن کامنتشونو جدی نمی گیرم همین الانه گفته باشـــــــــــم!خودم می دونم خیلی مزخرفه پس سعی کنین حرفای خوب راجبش بزنین که دل من نشکنه آخه گناه دارمممم...اینو هم بگم و برم که پاراگراف اول ربط زیادی به پاراگراف 2 داره پس با دقت بخونینش...همون 4 تا راه داره رو می گم...

 خب دیگه... فعلن...

تا آپ بعدی...

WRITER : نخودی ; TIME ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٤


+ همه ساکت!

بابا فریاد می کشه!مامان فریاد می کشه!یخچال فریاد می کشه!چارپایه فریاد می کشه!گوشی فریاد می کشه!قرصها فریاد می کشن!کلیدای کیبورد فریاد می کشن!شیر آب فریاد می کشه!طناب فریاد می کشه!کامپیوتر فریاد می کشه!خواننده فریاد می کشه!تیغ فریاد می کشه!

4 تا راه جلوشه!نمی خواد بشنوه!چشاشو می بنده!صدا ها واضح تر می شن!چشاشو محکم فشار می ده رو هم!همه فریاد می کشن!صدا ها پر رنگ تر می شه!باز محکم تر فشارشون میده!فک می کنه الانه که شیره ی چشاش در آد!انگاری وقتی که حس بیناییشو قطع می کنه!نیروش میره تو حس شنوایی...باز صداها بیشتر می شن!حالا ماشین فریاد می کشه!خیابونا فریاد می کشن!چرا خودش سکوت کرده!چرا از خودش صدا در نمیاد؟یکی تو گوشش زمزمه می کنه:دختر مگه لالی؟دوباره یادش میاد:4تا راه جلوشه!

بین اینکه کدومو انتخاب کنه در می مونه!کفشاش فریاد می کشن...دوباره چارپایه فریاد می کشه!طناب فریاد می کشه!تق...یه چی از زیر پاش لیز می خوره!بالاخره سکوتو می شکنه!آآآآآ...چشاش گرد می شن!مکث می کنن...بسته می شن!یه حجم با لباسای قرمز آویزون می شه!همزمان با صداش طنابم فریاد می کشه!

 دیگه کسی فریاد نمی کشه!وصیت دخترک این بود:همه ساکت

WRITER : نخودی ; TIME ٥:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٤
SUBJECT: